عمرت الهی کم نشه اما پر از قصه باشه

زجرایی که به من دادی خوب بکشی تا آخرش

الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره

رسوای عالمت کنن اون چشای در به درش

قسم می خوردی با منی،قسم می خوردی به خدا

خدا الهی بزنه تو کمرت،تو کمرش

من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی

بیاد الهی خبرت،بیاد الهی خبرش

یکی،دوتا،سه تا که نیست از خیلیاش بی خبرم

نامه رو به تو نمی دم میفرستمش واسه خدا

تا ببینه چقد بده بنده از بد ،بدترش!!!

منتظر یه خبرم ولی نمی دونم چیه ؟؟؟؟؟......
امروز اولین روز تابستونه .برای همه کسای که دارن این مطلب رو می خونن ارزو می کنم تابستون قشنگ و بیاد ماندنی رو داشته باشن ...
از خود شروع کنیم
این عبارت برروی سنگ قبر یک کشیش انگلیسی در کلیسای وست نیستر نوشته شده است: جوان وآزاد بودم، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم که دنیا را تغییر بدهم. عاقلتر که شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند، بنابراین توقعم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم؛ ولی کشورم هم نمی خواست عوض شود. به میانسالی که رسیدم آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم؛ ولی پناه بر خدا! آنها هم نمی خواستند عوض شوند و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام؛ ناگهان دریافته ام که: اگر فقط خود را عوض می کردم، خانواده ام هم عوض می شد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و شاید می توانستم دنیا را هم عوض کنم
یه کمی به این نوشته فکر کنید؟!!!!

امروز آخرین روز بهار سال هشتاد و سه ...دیگه از فردا وارد تابستون می شیم .این سه ماه که گذشت برای من پر خاطراتی بود که همیشه تو ذهنم می مونن ...خاطراتی که هم تلخ بود و هم شیرین ...
دنیا اونقدر عجیب نیست که ما تصور می کنیم .........
دنیا اونقدر عجیبه که ما نمی تونیم تصور بکنیم !؟؟.....


فرصت شگفتن

در حضور حیرت زده ماه با دلم به گفتگو می نشینم؛

از خاطرات دور و نزدیک میگویم،

از شبهایی که بیدادی ستارگان و زیبایی ماه را ندیده گرفتم،

از شبهایی که اسیر پنجه های خواب بودم

و از دیدن مهتاب محروم ماندم.

من عبور معطر نسیم را ندیدم؛

من سرود باران را که بر خواب گیاهان و درختان بارید، نشنیدم.

من ماندم و نسیم گذشت.

من ماندم.

من خاموش ماندم و دریا خروشید؛

من پژمردم و گل شگفت و دل با من سخنی نگفت.

من با دل آشنا نبودم.

حال در خلوت خویش با دل سخنی می گویم

و روزهای از دست رفته را می جویم.

خوب می دانم که هنوز

فرصت شگفتن است

و باران دوباره خواهد بارید

و زمین با نام عیسی سبز خواهد شد.

اگر او دست مرا بگیرد،

من نیز خواهم شگفت و از بند ظلمت رها خواهم شد

چنان ستاره ای که در خاموش ترین شبها

سرود سپید صبح را خواند

و شعر روشن فردا را بر لوح آسمان نوشت

افتضاح عشق!!!

آخه چی بنویسم ؟ راجع به عشقی بنویسم که طرف عاشق یکی دو تا خصیصهء ظاهری یا حتی باطنی معشوق می شه و بعد می بینه که بقیهء چیزا خیلی دارن رو اعصابش راه می رن و با خودش می گه که کمال برای هر کس و در هر سنی ممکنه اتفاق بیفته و چون کمال همونه که اون بهش رسیده ٬ تصمیم می گیره طرفش رو متکامل کنه و اونی رو بسازه که تمام و کمال عاشقش باشه و بعد در حین عملیات پاکسازی و اصلاح هر دو طرف متوجه می شن که بابا عشق کیلو چنده ؟ ......... اون عشقی که اونقدر شدیده ! که باعث می شه پسره یه ماشین و موبایل در اختیار دختره بذاره تا هر وقت خواست عشقش در دسترس باشه ؟ ........ یا اون آدمایی که از شانس بدشون معشوق همیشه دوست دختر یا دوست پسر یکی دیگه از آب در میاد و این بزرگترین ظلم تاریخه که این تصادف ( آشنایی ) برای اونها اتفاق نیفتاده ؟ .........یا اون عشقی که تنها رابطهء عاشقانه وقتیه که عاشق از زیر پنجرهء اتاق معشوقش تو کوچه رد می شه و با تکون پردهء پنجره می فهمه که اون اونجاست ؟ .........یا اون عشقی که اگه روابط فیزیکی رو ازش حذف کنیم هیچی از اون نمی مونه و فقط Sex نگهش می داره چون حرفی برای گفتن وجود نداره ؟ ! .........یا اونی که طرف اونقدر عاشقه که در مقابل تمام اشتباهات معشوقش فقط سکوت می کنه تا اون نرنجه و روزی به خودش میاد که اونقدر رنجیده که دیگه چیزی از عشق نمونده ؟ .......... یا اون عشقی که عاشق می ترسه اگه ابرازش کنه طرف معذّب بشه و تو هچل بیفته ؟ ........ یا اون که غرورش اونقدر از عشق بیشتره که می ترسه اگه ابراز بشه خودش له بشه ؟ .......... یا اونی که خودش فکر می کنه عاشقه ولی نمی دونه چرا این عشق اینقدر زود اثرش از بین می ره و جاشو به خودخواهی می ده ؟ .....یا اونی که عاشق می شه به شرطی که حق انتخابش زیاد باشه و بتونه هر روز عاشق یکی باشه تا یه وقت سردی بر مزاجش نائل نشه و زندگی متنوعش مختل نشه ؟ ......... شما بگین از چه عشقی بنویسم ؟ عشق شیخ صنعان به دختر ترسا ؟٬ عشق مولانا به شمس ؟٬ عشق مجنون به لیلی ؟٬ عشق فرهاد به شیرین ؟٬ عشق مریم مجدلیه به مسیح ؟٬ ......... فکر کنم بهتره عاقل باشم !

لیاقت عشق من رو نداشتی

دلم ، مثل یه ماهی تو یه تُنگ تَنگ ... دیگه ، دل دل نمی زنه ، بیتاب نیست ... دلم خالی خالی ... از تو و هر چه که با تو رفت ... انگار همه ای اون روزها رو یکباره سپردم به آب...

... خالی خالیم ... هیچ هیچ ...

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو شکایت نکنم
همه جا قصه درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

زندان

هر چه بینا جشم، رنج آشنایی بیشتر
هر چه سوزان عشق، دردِ بی وفایی بیشتر
هر چه جان کاهیده تر، نزدیک تر پایان عمر
هر چه دل رنجیده تر، سوز جدایی بیشتر
هر چه صاحبدرد فزون، برگشته اقبالی فزون
هر چه سر آزاده تر افتاده پایی بیشتر
هر چه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگ تر
هر چه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر
هر چه دانش بیشتر، وامانده تر در زندگی
هر چه کمتر فهم، کبر و خودنمایی بیشتر
هر چه بازار دیانت گرم، دل ها سردتر
هر چه زاهد بیشتر، دور از خدایی بیشتر
هر چه تن در رنج و زحمت، نا امیدی عاقبت
هر چه با یاران وفا، بی اعتنایی بیشتر

معینی کرمانشاهی