ای کاش حداقل ارزش این رو داشتی که تا وقتی نفسی هست به یادت گریه کنم ...
به یاد خنده هات ... صدات ... سلام کردنت ...
به یاد همه ی اون لحظه های قشنگ با هم بودنمون !
دلم تنگ شده برای دلواپسی ...
برای نگران شدن !... برای تو پارک منتظر شدن ...
دلم برای اون دکه کوچولوی پارک هم تنگ شده ...
برای دزدکی تلفن زدن ...
دلم برای دل عاشقم هم تنگ شده ...
برای دیوار اعتمادمون ...
دلم تنگ شده برای دلتنگ شدن برات ....
...
چقدر با من بیگانه شدی ....
چطور ؟؟
دیگه مرور خاطراتت هم دوست داشتنی نیست !
دیگه تکرار اسمت هیچ حسی رو در من بیدار نمی کنه !
شاید که مرده باشم ...
آره ... من مردم ... خودم رو کشتم ... زنده بودن با خاطراتت هم لطفی نداره !
با اون همه عشق چی کار کردی؟
فقط می دونم که بیگانه شدی ... بیگانه تر از هر بیگانه ای
چقدر من با خودم بیگانم . . . آه ........
نمی بخشمت ...
فکر می کنم برای نبخشیدنت هم دیر شده ...
سلام
تمام نامه های عاشقانه
مضحکند.
اگر مضحک نبودند،
که نامه های عاشقانه نبودند.
من هم زمانی نامه های عاشقانه می نوشتم،
مضحک،
چون دیگر نامه های عاشقانه.
نامه های عاشقانه
اجبارا مضحکند،
اگر عشقی درمیان باشد.
سرانجام اما،
آنان که هیچگاه
نامه های عاشقانه ننوشته اند،
مضحکند.
چه اوقات نابازیافتنی،
که بی توجه،
به نوشتن نامه های عاشقانه سرکردم،
نامه های عاشقانه ی مضحک.
حقیقت اینکه امروز
خاطرات این
نامه های عاشقانه
مضحکند.
(تمام کلمات سه سیلابی
مثل احساسات
از بنیاد
مضحکند.)
:::
شعر از فرناندو پسوآ
:::
یک درد دل ساده، بی تکلف، به دور از هر واسطه ای ؛
سلام !
شاید عادت کرده ام از پس القاب همه را صدا بزنم. شاید… . دلم میخواهد کمی تنها باشم؛ به اندازه ابعاد ساده یک دل، دلم گرفته است!
کسی نیست تا سرم را روی سینه اش بگذارم، کسی نیست تا به درد دلهایم گوش کند…. . امشب اما دلم عجیب گرفته است؛نه بر سر دوراهی مانده ام و نه راه گم کرده…خیلی عقب تر از اینها…
من گم شده ام !
دلم میخواهد بروم…بروم و خود را پیدا کنم. اما هیچ کس نمیفهمد چه میخواهم…
نه پدرم…نه مادرم…سهم من از زندگی بخدا سهم کمی است …سهم تنهایی یک عادت.دلم میخواهد زندگی ام عادت نباشد، میخواهم تجربه کنم. امشب دلم عجیب گرفته است… نه ایوانی هست که برویش بروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب اش بکشم نه ره توشه ای که با خود بردارم و قدم در راه بی برگشت بگذارم… .
دلم میخواهد خرق عادت کنم !
دیگر نمیخواهم به تکرار زندگی بپردازم…من نیازمند کشف ام،نیازمند شهودم… . دلم میخواهد هجرت کنم اما بالشم بوی اواز چلچله ها نمی دهد.
خسته شده ام از زندگی تکرار و تکرار و تکرار… .از زندگی بیزار نشده ام، اما حالم از تکرار به هم میخورد.
خسته شده ام ،بریده ام، از زندگی دست کشیده ام…روزمرگیها دیگر مرا اشباع نمیکند…
دلم تنگ است، قرار است به جایی بروم که نمیدانم کجاست!...قرار است فرار کنم…فرار کنم از این زندگی.
دستم را بگیر !
تنهایم، خسته ام، ناامیدم و مایوس. دلم به اندازه ی تمام گلهای قالی خانه گرفته است. دلم شکسته است. بالهایم را گم کرده ام، قبلا پریدن بلد بودم…قبلا که با خدا مناجات میکردم خدا جوابم را میداد…
دستم را بگیر !
دستم را بگیر که از مرحله پرت شده ام. گم کرده ام بالهای سبزم را که به من داده بودی…من در هیاهوی شهر گم شده ام. در قیل و قالهای مادیات و قدرت زندگی حل شده ام…
من گم شده ام !
دلم میخواهد ببرم،من یک زندگی تازه میخواهم… .سهم زیادی است؟ ادعایم سهم زیادی از زندگی نیست…بخدا نیست… .دلم گرفته؛ از ...، از ....، ازتو…
در هیاهوی شهر کسی صدای منرا نمیشنود. همه در سرعت حل شده اند !همانطور که خودم. سالهاست پشت سرم را نگاه نکرده ام، من در روزمرگیها حل شده ام.
شیرینی زندگی دلم را زده است… عقده هایم در گلو جمع شده اند و هیچ کدام راه به بیرون نمی یابد
من دلتنگم ! دلتنگ از گریه های شبانه، دلتنگ از تکرارهای زندگی، دلتنگ از راههای نرفته.
بغض گلویم را گرفته است، کسی صدایم را نمیشنود. نها توئی ! تنها توئی که حس میکنم با هم مشترکیم… در بریدن از زندگی. نه بریدنی از روی هوی و هوس. که به دنبال گم کرده خویشم.
خوش دارم دل بکنم از تکرارهای مکرر.مثل ماهیها که تا وقتی در اب هستند نمیفهمند اب چیست. من امروز دوباره ظرف آب خودم را پیدا کرده ام. میدانم نشانی اش کجاست…میدانم…ولی یادم رفته است…
دستم را بگیر که بیش تر از هر زمانی به شما احتیاج دارم !
دلم برای خدا تنگ شده است.میخواهم بپرم؛ نه با بالهای قرضی…بالهای خودم پس کجاست؟…کسی قرار نیست مرا به شهر عشق برساند…
دستم را بگیر !
خسته ام، نا امیدم، دل غمزده ام روی پریدن از قفس دارد؛ نه با بالهای مجازی و قرضی…
دستم را بگیر !...
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود به کس نگفتم
عشقت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحرشکفتم
دل من ز غمت فغان بر آرد
دل تو ز دلم خبر ندارد
پس از این نخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
عمر من به غمت شد طی
تو بی من ، من غم تا کی
تنها ماندم تنها با دل بر جا ماندم........
پارسال همچین روزی رو یادت می یاد . یکسال و یک روز از اون حرفامون گذشت .دیروز که ۳۰ فروردین بود به یاد همون روز مسیری رو که پارسال رفتیم طی کردم و همون جایی که نشسته بودیم چند دقیقه ای نشستم اما با این تفاوت که تو در کنارم نبودی .من رو تنها گذاشتی بدون اینکه به خودت زحمتی بدی ٬بدون اینکه مبارزه ای برای هدفت کرده باشی . تو فقط با احساسات من بازی کردی .
من تو رو باور کرده بودم به تو تکیه کرده بودم بیشتر از اون چه که فکر کنی دوستت داشتم .ولی تو سادگی و صداقت من رو نادیده گرفتی .
همیشه می شنیدم که به حرف پسرها نباید اعتماد کرد. ولی من تو رو چیز دیگه ای در ذهنم تصور می کردم .شخصیتی ورای همه شخصیتهایی که دیده بودم. ولی حالا می فهم که اشتباه کردم .
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی
حالا می فهمم کسی که دم از عشق و عاشقی می زنه همش حرفه. تا چیزی براش سود نداشته باشه براش مهم نیست.
به هر حال خوب یا بد من هم تموم شد . ارزوی خوشبختی و سعادت رو برات دارم . خداحافظ