چند روز گذشته خیلی تو فکر بودم...یاد خیلی چیزها اوفتادم...دیشب بعد از سحر خواب دیدم که دارم گریه می کنم و تو رو نفرین می کنم .......خدا بهت رحم کنه...
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید .
لب های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید .
در هم دویده سایه و روشن .
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید .
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید .
خطی ز نور روی سیاهی است :
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید .
دیوار سایه ها شده ویران .
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید .
من خواب ديده ام ...
اگه اين زندگی هم مثل يه خواب بود که هر وقت دوستش نداشتيم بيدار ميشديم ... زندگی خوبی بود ؟