چند روز گذشته خیلی تو فکر بودم...یاد خیلی چیزها اوفتادم...دیشب بعد از سحر خواب دیدم که دارم گریه می کنم و تو رو نفرین می کنم .......خدا بهت رحم کنه...
 
در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید .

لب های جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید .

در هم دویده سایه و روشن .
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید .

همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید .
خطی ز نور روی سیاهی است :
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید .

دیوار سایه ها شده ویران .
دست نگاه در افق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید .

نظرات 1 + ارسال نظر
باران یکشنبه 3 آبان‌ماه سال 1383 ساعت 01:36 ب.ظ http://shamlo.blogsky.com

من خواب ديده ام ...
اگه اين زندگی هم مثل يه خواب بود که هر وقت دوستش نداشتيم بيدار ميشديم ... زندگی خوبی بود ؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد